محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

100

مجمع الانساب ( فارسى )

گفت : « خواهم كه در اين هفت سال كه فراخى است خزانه‌دارى غلّه به من دهى تا نيكو ضبط دارم ، تا چون سال قحط اندر آيد ، غلّه مضبوط باشد ، پس ملك همهء غلّه‌هاى مصر به دست يوسف داد . و زليخا را شوى بمرد و ملك او را به زنى به يوسف داد . چون با هم گرد آمدند ، زليخا بكر بود . يوسف گفت : « چگونه حالى است ؟ » گفت : « اى يوسف ! [ 67 ] تا گمان نبرى كه من آن گستاخى كه با تو مىكردم با ديگر كس كرده بودم كه شوهر من مردى عنين بود . » يوسف شاد شد و با وى بود و از آن زن او را دو پسر آمد : يكى افرائيم و يكى ميشا . و چون روزگارى برآمد ، يوسف وزير ملك مصر شد . پس چون آن هفت سال بگذشت و سالهاى تنگى درآمد و خبر به همهء جهان اندر شد كه ملك مصر گندم دارد ، از همهء عالم روى به ملك مصر نهادند و فرزندان يعقوب را نيز طعام تنگ شد ، يعقوب گفت : « به مصر رويد و گندم بخريد كه گويند وزير ملك مصر مردى مسلمان است و دين ابراهيم دارد و شما بگوييد كه ما از فرزندان ابراهيميم . » پس ده پسر يعقوب برخاستند و به مصر شدند . ايشان چون به مصر آمدند ، يوسف ايشان را بشناخت و ايشان يوسف را نشناختند . يوسف گفت : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « ما پسران يعقوبيم ، پيغمبر خداى و از كنعانيم . » گفتا : « شما را برادرى كوچك هست ، چرا او را نياورديد ؟ » گفتند : « يعقوب را پسرى بود يوسف نام كه هم مادر اين پسر بود « 1 » و او را در كودكى گرگ بخورد و يعقوب اين پسر را به يادگار آن پسر گرگ‌خورده نگاه مىدارد و از خود جدا نمىكند . » پس يوسف گفت : « گندم بدان شرط به شما مىدهم كه سال ديگر چون بازآييد ، آن برادر كوچك را با خود بياوريد و اگر نياوريد ، گندم ندهم . » و بفرمود تا جوالهاى ايشان پر گندم كردند و درمهاى ايشان را با ميان گندم نهادند چنان‌كه ايشان ندانستند . و چون ايشان با پيش پدر آمدند گفتند : « اى پدر ! اين وزير ملك مصر مىگويد كه اگر امسال برادر كوچك را با خود نياوريد ، شما را گندم ندهم . » و چون سر جوالها بازكردند درمها يافتند . گفتند : « اگر اين وزير جز از آل اسحاق بودى بر ما چنين مشفق نبودى . » و

--> ( 1 ) . اشاره به ابن يامين است .